همه رفتند و من جا ماندم ای دوست
ز بخت بد به دنیا ماندم ای دوست
چرا رفتی مرا با خود نبردی
ببین بعد تو تنها ماندم ای دوست
***
بیا این ساعت آخر كنارم
كه روی زانوی تو سر گذارم
دعا كن زودتر جان بر لب آید
كه دیگر طاقت ماندن ندارم
***
ببین از داغ تو خیلی شكستم
شكستم گر چنین از پا نشستم
شكسته دشمنت از بس دلم را
چنان گشتم كه نشناسی كه هستم
***
به یادت در نوای آب آبم
چنان تو زیر تیغ آفتابم
تو راحت خفتهای در خانهی قبر
ولی من از غمت خونه خرابم
التماس دعا از همه دوستان
برچسب:
نویسنده: نگار صفری